منم بردیا عشق باباش
سلام دوستان. اسم من بردیا هست. پریروز که بیست و هفتم بود، هشت ماهه شدم. دیگه بزرگ شدم. بابا و مامانم رو از دور میشناسم. هر وقت بابام از سرکار میاد خونه خودم رو براش خیلی لوس میکنم چون اون خنده های منو خیلی دوست داره. آقا منم یه خنده و دو خنده نه، اینقدر براش میخندم که اشک چشماش در میاد و منو بغل میکنه و تا نیم ساعت میگردونتم و خلاصه کلی حال می کنم. مامان هم خیلی منو دوست داره، این روزها چون تازه غذاخور شدم، همچین میره تو آشپزخونه برای من حریره بادوم و فرنی و سوپ و پوره درست میکنه که بنده خدا یادش میره که معده من اندازه مشت گره کرده کوچیکم هم نیست. منم که میدونم چیکار کنم ، اول یه کم ناز و عشوه میام و دل خودمو به هم میزنم و قیافمو یه جوری میگیرم که من از این غذاها اصلا خوشم نمیاد. بعد یه قاشق و دو قاشق که میخورم میبینم که ای بدم نیست. بهتر این شیر خشکهایی که معلوم نیست کجاییه. چینیه، ایرانیه، ویتنامیه ؟ خلاصه نمیدونم کجاییه. مامانم هم از بس ذوق میکنه نه یه قاشق و دو قاشق، همچین میده به خورد من بیچاره که کارم به کولیک اید و کولیک از و عرق نعناع میکشه. آخه بابا من نارس بودم ، خیلی عجله ای هم ندارم که یهو اینقدر بخورم و بخوام زود گاگله کنم و بشینم و راه برم. یواش یواش.راستی یه دختر همسایه داریم. اسمش بهار خانمه. فکر میکنه من اسمشو نمی دونم.میاد از صبح تا شب اینقدر صدای من میزنه که گاهی وقتها اصابم خورد میشه ، میگم کاشکی میتونستم حرف بزنم. بهش میگفتم بابا بسه دیگه. چقد منو دوست داری. مگه تو کار و زندگی نداری. بچه کلاس اولی که تازه الف و ب رو هم بلد نیستی. بذار بزرگ بشم، قول میدم از همین کلاس اول بتونم انگلیسی حرف بزنم.خلاصه اینم شده زندگی ما. از دور دوستای خوبی دارم که سالی ماهی هم یه بار سرشون نمی زنم. فربد، رامتین، احسان، علیرضا، هستی، سام، مهسا،تانیا، امیر علی، مانی، مائده و همه دوستانی که اگر اسمشونو اینجا نیاوردم، خواهشا ناراحت نشن. خوب دیر موقع هست، ساعت سه چهار صبحه. من با اجازتون برم یه صد سی سی سرلاک بخورم و بخوابم . دوباره براتون مطلب می نویسم. تازه دستم گرم شده. شب بخیر البته صبح بخیر. فعلاً...


منم بردیا عشق باباش 
